پلاسکو

باران با سوز غریبی به صورتم می‌خورد. از اندوه پل می‌گذشتم و به سالن مراسم نزدیک‌تر می‌شدم. رفته بودم نفسم را به نفس دل‌های شکسته گره بزنم، دهان‌ها قفل شده بودند و چشم‌ها سخن می‌گفتند؛ آه از این راز اشک!

گوشم پر شد از صدای هیاهوی موج، از آخرین جرقه‌های امید، از آخرین دوستت‌دارم‌های روی عرشه. تندباد سکوت دامنم را گرفته بود. نه حرف می‌زدم، نه اشک می‌ریختم. دستان مرتعش مادران را که انگار به قاب پیچ شده بود تماشا می‌کردم. غریو دریا را می‌شنیدم؛ ناخن‌هایی نوازشگر با انگشتانی گرم.

این معما دست از دلمان برنمی‌دارد که در قلمرو موج‌ها چگونه سوختند؟ به‌راستی این رنج از ناتوانی کیست؟ به هستی‌شناسی افلاطونی فکر می‌کردم. به این جمله که دانه‌های بلوطی که بزرگ نمی‌شوند انحراف از قانون طبیعت تلقی می‌شوند. در نظر افلاطون، تمام هستی با آن ساختار غایت‌شناسانه کیهانی هماهنگ است. چه آمد بر سر دریا و هستی؟ چگونه در قلب آب شعله مهیا شد؟ چرا به مقصد نرسیدند؟ قانون طبیعت با این پارادوکس دریا و آتش کنار نمی‌آید.

با احساسی از تلاطم دریا، توفانی‌تر از پلک قبل، به انگشت‌های نوازشگر مادران در انحنای قاب خیره شده بودم و فکر می‌کردم به انگشتان سوخته‌ای که می‌خواهند مأوای مرجان‌ها و ماهی‌های عاشق شوند. به فریادهای در گلویی که صدای سوختۀ صدف‌ها خواهند شد. به پاکی و طهارت دریا سوگند که این آتش را خاموشی نیست؛ همچون آتشی که بر جان آتش‌نشانان ما نشست. بنویس پلاسکو، سانچی، شین آباد؛ اما بخوان آتش، بخوان شعله، بخوان سوختن.
مثل گندمزاری باران‌خورده، گردنم را روی شانه‌ام خم کرده بودم و به انگشت‌های تب‌بُرِ متبرک به عشق مادران نگاه می‌کردم. لحظه‌به‌لحظه قاب کج‌تر می‌شد و تاب‌وتوان‌ها پر می‌کشید؛ آه چه اندوه بسیاری. نمی‌خواستم حتی ‌لحظه‌ای به آنچه در ذهنشان می‌گذرد فکر کنم. من مادرم! دل‌تنگی‌های گاه و بی‌گاه را می‌شناسم. کِیف بال در بال فرزند خوابیدن را چشیده‌ام.

خسته و تکیده بودم. ساعت ۷ غروب دوشنبه ۲۵ دی ۹۶ بود. تمام شبی را که گذشته بود بیدار بودم تا صبح. باید کتابی می‌خواندم و یادداشتی می‌نوشتم. صبح با همان پلک‌های بر هم نخورده به مستعمرۀ ۱۲ سالۀ خودم رفتم و از محل کار به سالنی که قرار بود مراسم در آن برگزار شود… . نشسته بودم و خودم را متقاعد می‌کردم این جماعت که دوروبرم تنگاتنگ هم ایستاده‌اند و آه می‌کشند و اشک می‌ریزند از جهان بی‌رحم تنش‌ها نمی‌آیند. از آن جماعت افسون زده نیستند. به خودم می‌گفتم اینان آن جنایت و بی‌رحمی تصورناپذیر رسانه‌های چرک را برای معنادار کردن حوادث ناگوار به‌راحتی نمی‌پذیرند و محکوم می‌کنند. آدم‌ها چگونه می‌توانند یک اتفاق بزرگ را غیرکارشناسی و بدون مستندات به عوامل مختلف گره بزنند؟ بعد به خودم جواب می‌دادم، مگر زلزله را به هزار و یک بلا گره نزدند؟ و هزاران مگر و اگر و شاید دیگر…؛ اما کالبدشکافی سانچی در روزهای نخست این حادثه توسط افراد غیرمتخصص، تنها آتش ‌داغ خانواده‌های داغ‌دیده را مشتعل‌تر کرد. آیا رواست؟

این تراژدی بلاهت بشری تمام‌شدنی نیست. روزی زلزله، روزی سانچی و هر روز به بهانه‌ای پذیرش بی‌قیدوشرط امواج ضاله و تقلیل‌گرایی فکری و نسبی‌اندیشی را پیش می‌گیرند و به منازعات دامن می‌زنند. مگر می‌شود دربارۀ نفت‌کش غول‌پیکری با ساختار به‌روز جهانی، به‌راحتی سخن راند و برخورد غیرعلمی را با سلیقه‌های فردی و گروهی و صنفی و حزبی آمیخت؟ گویی ما دچار بی‌نظمی و شلختگی فکری شده‌ایم. بی‌وقفه برای حوادثی که پیرامونمان رخ می‌دهد در حال بازتولید معنایی ناگواریم. منشأ و ریشۀ بی‌خانمانی فکری و فرهنگی و سیاسی ما کجاست؟ با این وضعیت متلاطم، مدعی توسعه و دموکراسی و… هستیم. سوگمندانه باید بگویم ارتفاع بینش عده‌ای از هم‌وطنان ما -که کم هم نبودند- در شبی که تلگرام به دنیای مجازی بازگشت مشهود بود؛ و چه قدر تأسف‌بار بود آن پیام‌ها و آن تبریک‌ها. تبریک‌ها و عطش و وابستگی غیرقابل وصف مردم را که می‌دیدم این حرف‌های “باومن” در جمجمه‌ام مثل مار می‌چرخید: جهانی‌شدن در یک چشم‌انداز سیبرنتیک (در یک آنجای دیگر) اتفاق نمی‌افتد؛ بلکه در همین‌جا، در اطراف ما، در خیابان‌هایی که در آن قدم می‌زنیم و در درون ما اتفاق می‌افتد.
باید بپذیریم که طیف وسیعی از مردم ما آسیب‌دیده‌اند؛ مانند اقتصاد، فرهنگ و سیاست آسیب‌پذیر کشورمان. دکتر سریع‌القلم در صفحۀ ۱۵۲ کتاب عقلانیت و توسعه‌یافتگی نقل می‌کند: «در تاریخ کشورهای صنعتی امروز، سه ستون – نظام فرهنگی، نظام اقتصادی و نظام سیاسی با یک رابطه‌ منطقی با هم رشد و حرکت می‌کنند که رشد و تعالی هر ستون موجبات تسهیل رشد و تکامل ستون‌های دیگر می‌شود.» و ما با سه ستون بحران‌آفرین روبه‌روییم.

ما در کیهانی عظیم از شایعه و فرافکنی گم‌شده‌ایم؛ در کیهانی از پیام‌های بی‌پایه و اساس. مخاطب رسانه‌های مجازی با اصل عدم قطعیت کنار نمی‌آید و هرگز به این نمی‌اندیشد که ممکن است نوشتار و یا کلام، اشتباه از آب در بیاید و بی‌درنگ دست به انتشار می‌زند؛ بی‌آنکه صحت‌وسقم مطلب را دریافته باشد. گواه این سخنم تنش‌های حرارتی برخوردها و تداخل‌ها و درهم‌آمیزی پیام‌ها و رسوبات و ناسره‌های گفتاری در دنیای مجازی و دنیای حقیقی است.

آری؛ انسان معاصر بیش از همیشه دسترسی به اطلاعات و مکانیسم‌های ارتباطی دارد؛ اما آیا این اطلاعات، محتوا و فکر تولید می‌کنند؟ اصلا آن‌قدر اطلاعات زیاد است که نمی‌توانیم از شر آن‌ها خلاص شویم، در هوایی نفس می‌کشیم پر از سیگنال‌ها و صفر و یک‌ها؛ اما چه فایده؟ وقتی مردم ما بدون ذره‌ای شک و تردید، خرده گرفتن و نکته‌سنجی، گزاره‌ها را می‌پذیرند و بدون استدلال‌های محکم و روشن می‌خواهند حرفشان را به کرسی بنشانند و نظر تفرقه‌برانگیز دیگری را با قطعیت تأیید و یا رد می‌نمایند و بی‌آنکه فکر کنند پردازش می‌کنند. ما باید آری و نه گفتن به رسانه را بیاموزیم. مسئلۀ غلبۀ رسانه بر افکار و خنثی نمودن انسان معاصر، مسئله‌ای است که با هویت انسان در ارتباط است. انسان معاصر باید زیر سلطه و سیطرۀ تکنولوژی و رسانه، حداقل تفکر و آزادی اندیشه‌اش را حفظ کند. انسان بی‌ اندیشه می‌میرد. انسان بی‌اندیشه، انسان بی‌امکان است.

تجربه نشان می‌دهد اگر در پی تدوین استراتژی‌های مناسب فکری نباشیم و از کنار رشد و توسعۀ عمومی به‌راحتی بگذریم جامعه‌ای پویا و زنده‌ نخواهیم داشت. انسان‌ها با امید زنده‌اند و اگر امید در بافت جامعه، شالودۀ حداقلی داشته باشد مردم دچار بلاتکلیفی می‌شوند و ستون‌های نظام آسیب می‌بینند و به سیاست‌زدگی مبتلا می‌شویم. در کشوری که عزل و نصب‌های سیاسی و قدرت‌های سیاسی تأثیرگذارترین مؤلفه‌های تغییر است بی‌شک همه‌چیز سیاسی است. کاش تغییر بر پاشنۀ قدرت‌های مدنی و نخبگان فرهنگی می‌چرخید تا این‌گونه مردم دچار توهم توطئه‌گرایی مفرط و فرافکنی نمی‌شدند و ابعاد اصلی، ریشه‌ای و علمی اخلاق و فرهنگ، فدای سیاست نمی‌شد. مردم ما سیاست را عامل همۀ ناکامی‌های خود می‌دانند.

پونه نیکوی